معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

497

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

زندان محبوس گردانند ، و آب و نان از وى بازدارند ، و بانواع عذاب و عقوبتش معذّب گرداند ، چون پيغام ملكه را به زندانبان رسانيدند ، و پيغام‌گذاران بازگشتند ، زندانبان بر وى تلطّف نموده ، در مقام پسنديده‌اش فرود آورد و در رعايت حالش ، ما امكن كوشش مىنمود ، عوانان گفتند : چرا خلاف حكم مىكنى ، و آنچه به آن مأمورى بتقديم نمىرسانى ، امير زندان فرمود شما خاموش باشيد كه در جبين اين جوان علامت زندانيان نيست و مقصود از اين حبس ، تهذيب اوست نه تعذيب در اين سخن بودند كه رسول زليخا آمد و گفت : اى امير زندان ، زنهار كه او را عزيز دارى و موئى بر اندام وى نيازارى ، و در رعايت وى تقصير ننمائى ، امير زندان روى به عوانان كرد ، و گفت : شما را از سرّ كار خبر نيست من مىدانستم كه حال چيست . اشاره : كذلك بندهء عاصى محمّدى عليه الصّلاة و السّلام را روز قيامت ، ملائكهء عذاب به مالك جهنّم سپارند ، و گويند : او را بعذابهاى گوناگون معذّب گردان ، مالك در جبين وى نور ايمان مشاهده كند ، او را گرامى دارد ، زبانيه گويند چرا او را در چاه ويل نمىاندازى ، و آنچه ترا فرموده‌اند با وى پيش نمىبرى ؟ گويد : من در جبين وى علامت دوزخيان نمىبينم ، ناگاه رسول ربّ العالمين جلّ جلاله دررسد كه اى مالك ، مالك الممالك جلّ و علا مىفرمايد كه عنايتست ، عقوبت نيست ، تأديب است ، تعذيب نيست ، اى مالك او را بترسان اما مسوزان كه مبان دوستان آزار باشد ، و ليكن بيزارى نباشد . * * * ترا بر حال ما غم‌خواريئى نيست * به ياران وفاجو ياريئى نيست ميان دوستان عهد قديمست * كه آزار ار بود بيزاريئى نيست ز جام عشق هر كو قطرهء خورد * مر او را تا ابد هشياريئى نيست